Showing posts with label مبارزین. Show all posts
Showing posts with label مبارزین. Show all posts

Sunday, July 10, 2011

کانون زندانیان سیاسی مسلمان

دیروز چند نماینده از کانون زندانیان سیاسی مسلمان، مهمان شورای شهر تهران بودند. این کانون مربوط به زندانیان سیاسی قبل از انقلاب و دارای 1600 عضو است؛ اعضای آن از رهبر انقلاب گرفته تا دکتر شیبانی عضو شورای شهر و نیز بسیاری دیگر از افراد سرشناس و گمنام هستند.
آقای دکتر صفاریان دبیرکل این کانون در جلسه دیروز شورا می گفت که اعضای کانون زندانیان سیاسی پیش از انقلاب، از همه طیف های سیاسی هستند و بنابراین کانون جهت گیری خاصی ندارد.
وی می گفت غیر از مکان نسبتا فرسوده ای که توسط شهردار پیشین آقای مهندس الویری - که او هم از زندانیان سیاسی بوده – در اختیار کانون قرار گرفته، کمک چندانی به این جمعیت نشده است. در حالی که خواسته اعضای کانون ثبت خاطرات مهم و جالب آن دوران، تامین فضای مناسب و امکانات اولیه برای فعالیت بوده است. در دوران اخیر هم به نظر می رسد کمک آقای شهردار بعد از مدتی ظاهرا به دلیل دیدار کانون با آقای سید حسن خمینی به عنوان تجدید بیعت با امام، با وقفه مواجه شده است.  
در هر صورت کانون زندانیان سیاسی مسلمان از مهم ترین تشکل های مدنی است که هویت انقلاب و تاریخ معاصر را با خود دارد و جای تامل است چرا این کانون صنفی مبارزین قبل از انقلاب، توسط برخی کسانی که داعیه حفظ و پاسداری ارزش ها را دارند مورد بی توجهی قرار می گیرد.

چه باید گفت؟
شاید اینکه:
ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی
آن روز همایون که به عالم قفسی نیست 

Wednesday, July 6, 2011

عباس (ع) و تقصیرش

 ابوفاضل عباس بن علی صاحب دانش و فضیلتی بی مانند بود؛ و در قامت قمر بنی هاشم؛ زیباترین روح پرستنده ...

ولی از این همه مهم تر، آزادگی عباس بود. او به رغم همه شرایطش برای عدم ورود به ماجرای کربلا - تا آنجا که امان نامه ای آوردند تا جانش را نجات دهد و از مهلکه عاشورا بگریزد -  ماند. 
او با آگاهی و آزادی، انتخاب کرد و تصمیم گرفت در کنار حسین بماند...



عباس ماند تا شهادت در کنار حسین را - که برای اصلاح دین جدش قیام کرده بود - برگزیند، در حالی که راههای گریز فراوان بود.

او وفاداری و بقای بر پیمان خویش را انتخاب کرد و تا آخر بر سرعهد بماند ... و این خصلت قیام عاشوراست که پیامی برای همه بشریت ماورای همه مرزها و فراتر از همه زمان ها دارد ...

از عباس (ع) بسیار گفته اند و برایش بسیار سروده اند و این هم شعر زیبایی درباره اوست که:

کربلا کعبه عشقست و من اندر احرام
شد در این کعبه عشاق دو تا تقصیرم
دست من خورد برآبی که نصیب تو نشد
چشم من داد بر آن آب روان تصویرم
باید این دیده و این دست شود قربانی
تا که مقبول شود حج من و تقصیرم 

Sunday, September 19, 2010

آنها چرا رفتند؟

کتاب «50 سال بعد» به قلم استاد سید جعفر شهیدی با قلمی موشکافانه به این سوال پاسخ می دهد که: چگونه شد «مدینه» آن مهد مسلمانی و حمایت از یاران و دوستداران حقیقی اسلام و مرکز نشر اندیشه و خصلت های زیبا و متفاوت، پس از گذشت 50 سال از هجرت پیامبر اکرم(ص) در مسایل و مصائب جاهلانه گرفتار و از مسیر آرمانی اش به سوی فساد و تباهی منحرف شد.
این سوال طی تاریخ مکررا تکرار شده است ... چرا جوامع انسانی بارها از فرازی بلند در تاریخ به ناگاه در سراشیبی فرود افتاده اند؟ آیا این جبر تاریخ است یا آزمون و خطای مختارانه نسل ها یکی پس از دیگری؟ آیا این سرانجام تلخ و محتوم آرمان های بلند انسانی است یا نتیجه اقتدارگرایی غریزی صاحبان قدرت؟
این روزها تصاویر رزمندگان ایرانی به مناسبت سالروز دفاع مقدس بر در و دیوار شهر نقش بسته است. تصاویری که با خود این سوال قابل تامل را دارند: آنها برای چه رفتند؟
نسل ما که شاهد و ناظر روزگاران جنگ بود، هرگز نمی تواند آن رفتن ها را از حافظه تاریخی اش پاک کند، اگر چه تحولات جدید پرده هایی از ابهام بر آن کشد. اما برای نسل جوان کنونی، آن چهره ها در پس این پرسش قرار می گیرند که: آنها انسان بودند یا اسطوره؟ و آیا اصلا حقیقت وجودشان آن چنان هست که می گویند؟
رزمندگان ما سرمایه هایی عظیم از پیکره ایران بودند که به دعوت امام خمینی برای حفظ حرمت و حریم کشور به جبهه ها رفتند و ...
به عنوان یک پلی تکنیکی آن دوره، نمی توانم محمد طرحچی طوسی را فراموش کنم که با معدل 4 مهندسی مکانیک و پذیرش از بهترین دانشگاه مهندسی جهان (MIT)، به ندایی از درونش پاسخ گفت، به جبهه رفت و بالاخره پس از مدت ها ایستادگی و استقامت، غروب یکی از روزهای ماه رمضان هنگام قنوت نمازش به شهادت رسید.
سعید شکوهنده هم از این جمله بود. او که خوشبخت و آرزومند با همسرش زندگی سرشار از زیبایی داشت، چون آن ندا را شنید رفت. همسرش می گفت: سه بار مجروح شد و بازگشت و معالجه و کرد و دوباره رفت. بار آخر به او گفتم: تو سه بار مجروح شده ای دیگر بس است. اما جواب شنیدم که من اگر بخواهم به پرواز نهایی برسم تو مانعم می شوی؟
علیرضا هادی پور نیز مهندس نساجی از پلی تکنیک بود. او هم هنگام نماز در سنگرش به شهادت رسید ... و تو در نماز عشق چه خواندی که سال هاست بالای دار رفته ای و این شحنه های پیر ...
آنها به راستی برای چه رفتند؟
برای اسارت یا آزادی؟
برای سربلندی و عزت یا برای سرگشتگی و سرافکنندگی؟
برای اتحاد و یکرنگی یا برای چند دستگی و نفاق؟
برای اخلاق و انسانیت یا برای زور و قدرت؟
برای کرامت و شایستگی یا برای زبونی و زندگی صدقه ای؟
برای وفای به عهد یا فراموشی امانت ها؟
برای صداقت و راستگویی یا برای دورویی و دروغگویی تا هر هدفی وسیله را توجیه کند ... آنها برای چه رفتند؟

Friday, August 6, 2010

کاپوچی در دو برگ تاریخ

‎

‎ ۱٥  مرداد ۸٩

اسقف هیلاریون کاپوچی را در دوران دانشجویی زمانی که به دعوت دانشجویان به ایران آمده بود، دیدم. کاپوچی سابقه ای طولانی در مبارزه علیه اسراییل داشت. او به عنوان یک روحانی مسیحی نماد و نشانه همبستگی مسلمانان و مسیحیان فلسطینی  در مبارزه با ظلم بود و به خاطر حمایت از جنبش فلسطین، در سال 1974 از سوی یک دادگاه اسراییلی به 12 سال زندان محکوم شده بود.
کاپوچی در سفرش به ایران برایمان از خاطرات دوران مبارزه اش می گفت. یک بار از دوران اسارتش گفت: به دلیل کیفیت بسیار بد غذا، کمتر چیزی می خوردیم و بعضی اوقات هم به خاطر برخوردهای توهین آمیز زندانبانان و در اعتراض به وضعیت دشوار بازداشتگاه اعتصاب غذا می کردیم.
شخصیت اسقف کاپوچی برای ما که دانشجویانی جوان و مشتاق شنیدن ماجراهای قهرمانان آزادی خواه بودیم، بسیار جذاب بود. می دانستیم اعتقاد و فداکاری کاپوچی نه از سر تعصب دینی یا ملی، بلکه از سر اعتقاد به حقانیت جنبش فلسطین و مظلومیت مردم آنست و او حاضر است برای این حق، همه دارایی و هستی اش را فدا کند. آزادگی کاپوچی، انسان را به یاد گفته امام علی(ع) می انداخت که فرمود: انسان ها یا در دین با تو برادرند یا در انسانیت با تو برابر. 
چندی پیش هم در یک مقاله خارجی خواندم، کاپوچی در کشتی کمک رسانی به غزه که چندی پیش در ساحل آن شهر مورد تهاجم نیروهای اسراییلی قرار گرفت حضور داشته و چند ساعتی هم بازداشت شده است. چهره اش را مجسم کردم که حالا باید گرد پیری را بسیار بیش از پیش بر خود داشته باشد؛ اما هنوز ایستاده و استوار ...
کاپوچی می گفت: اعتصاب غذا گاهی ما را خیلی ضعیف می کرد. ولی با خنده اضافه می کرد: جسممان آنقدر سبک می شد که می توانستیم پرواز کنیم.
... و مگر رویای انسان پرواز نیست؟ مگر این بدن و آرزوهای مادی ودنیوی نیست که انسان را به زمین چسبانده و مانع پرواز او می شود.
سخنان کاپوچی اگر چه یک مسیحی بود مرا به یاد این آیه قرآن کریم می انداخت که:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ مَا لَکُمْ إِذَا قِیلَ لَکُمُ انفِرُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَرَضِیتُم بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا مِنَ الآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فِی الآخِرَةِ إِلاَّ قَلِیلٌ - اى کسانى که ایمان آورده‏اید شما را چه شده است که چون به شما گفته مى‏شود در راه خدا گردهم آیید کندى به خرج مى‏دهید. آیا به جاى آخرت به زندگى دنیا دل خوش کرده‏اید متاع زندگى دنیا در برابر آخرت جز اندکى نیست. سوره توبه/ آیه 38
البته کاپوچی می گفت وقتی به مقصود و هدفمان می رسیدیم اعتصاب غذا را پایان می دادیم تا قدرت کافی برای ادامه راه داشته باشیم.
فکر کردم این خاطره در روزهای دشواری که بر جوانان دربند می گذرد و نیز برای کسانی که مسئولیت حقوقی، اجرایی و قانونی دارند، خالی از فایده نباشد